دختری به اسم رعنا با صدای امیرنظام صمدآبادی

loading...

دختری به اسم، رعنا…

“رعنا چشمهای سبز کشیده داشت؛ از آنها که آدم را محو خودش میکند. سال اول دانشگاه بود و بازار عاشقیها داغ که رعنا بین آنهمه خاطرخواهِ رنگارنگ، دلش را به پسره ی ساکت ته کلاس داد. آن روزها را خوب یادم هست؛ چشمهای سبز رنگش برق میزدند و گونه هایش گل می انداخت؛ عاشق بود.. پسره به معنای واقعی کلمه هیچ چیز نداشت؛ گاهی روزها صبر میکردند که بروند فلافلیِ پیزوریِ خیابان معلم شام بخورند. سه شنبه به سه شنبه که بلیط های سینما نیم بها میشد، از چهار ساعت قبل کلاس هارا میپیچاندند و میرفتند که بتوانند بلیط گیر بیاورند. پسره خوره ی فیلم و کتاب بود و بعد از آن دست رعنا همیشه یکی از این رمان های پر سر و صدای خارجی می دیدیم؛ آخر هفته ها هم مینشستند توی پارک روبروی دانشکده و کتاب نقد میکردند.. دست فروشی های انقلاب را ماه به ماه میگشتند و آنقدر پیاده گز میکردند که وقتی رعنا برمیگشت پاهایش به ذُق ذُق افتاده بود، اما، برق چشمهایش از بین نمیرفت..

خیلی ها نشستند زیر پای رعنا، از در خوابگا تا خود دانشگاه هرکس که رعنا را میشناخت نصیحتش میکرد. که حیف تو و اینهمه زیبایی نیست که پای این پسره ی آس و پاس هدر برود؟ رعنا زورکی میخندید و توی دلش دلآشوبه میرفت و پشت گوشهایش داغ میشد؛ اما باز هر هفته دلش را برمیداشت و میرفت همان فلافلی پیزوری و چشمهای سبز کشیده ی قشنگش را میدوخت به همان پسره ی آس و پاس ته کلاس و گونه هایش گل می انداخت..

آنوقتها استاد سی و چندساله ای داشتیم که بدجور شیفته ی رعنا بود؛ همان ترمی که رعنا را بی دلیل انداخت تا باز هم مجبور شود درسش را بردارد، خبر شیفتگی اش به کل دانشکده رسید.. استاد سی و چندساله ی شیفته رفت شهرستان خواستگاری رعنا و پسره ی آس و پاس ته کلاس ساکتتر و در خودفرورفته تر عقب نشست.. چشمهای سبز رعنا غمگینتر و غمگینتر شد و حرفها و نصیحتها و توی گوش خواندن ها بیشتر و بیشتر. رعنا بلاخره یک شب باخودش همه چیز را تمام کرد، در را روی خودش بست و صبح که بیرون آمد تصمیمش را گرفته بود..
چشمهای رعنا از آن روز تبدیل به یک جفت چشم معمولی شد که دیگر برق نمیزدند..

چندروز پیش بعد از مدتها رفتم خانه ی رعنا؛ بزرگ و جذاب و چشم نواز. یک سمت خانه اش یک کتاب خانه ی بزرگ بود که همه جور کتابی داخلش پیدا میشد، نو، نه از آن دسته دوم های جلد تاخورده ی دست فروشی های انقلاب. جدیدترین فیلم آمریکایی روی درایوش بود و توی آشپزخانه میگو سخاری درست میکرد. همه وسایل خانه اش برق میزدند؛ جز چشمهاش..
رفتم جلوتر و آرام پرسیدم: “خوبی رعنا؟”
چندثانیه نگاهم کرد و بعد خندید.. خنده هایش بوی فلافلهای سوخته ی فلافلیِ پیزوری خیابان معلم را میداد..

چندسال بعد، از طرف بهداشت آمده بودند و فلافلی را بخاطر اینهمه سوختگی و سرطان زا بودن پلمپ کرده بودند.. فلافلی با برق جامانده ی چشمهای خیلی ها برای همیشه بسته شد.

نویسنده: #نازنین_هاتفی
گوینده: #امیرنظام_صمدآبادی
Parsnews Austria
Arzexchange.com

مطالب مرتبط

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: Copiing not allowed