محمد آقا حسین منصوری

محمد آقا حسین منصوری mohammad-agha-hossein-mansouri

(محمد آقا)
محمد آقا در محلۀ مسکونی من در غرب مونیخ سالها پیش یک لباس فروشی داشت که در آن بجز لباس اجناس دیگری هم می فروخت، از شیر مرغ گرفته تا جان آدمیزاد. دو ماه یکبار با مینی بوس خود به فرانسه میرفت و

از مراکشی ها و الجزایری هایی که نزدیک پاریس عمده فروشی میکنند جنس می خرید و به مونیخ می آورد و به قیمت نازل به فروش میرساند. از جوانان قدیم بود که دهۀ چهل و پنجاه را طوفانی پشت سر گذاشته بود. پس از انقلاب صد و بیست روز او را در یک سلول انفرادی بخاطر جرمی که مرتکب نشده بود زندانی کردند… در اتاقی تاریک… میگفت پس از پنج هفته فقط بدنبال ریسمانی میگشتم تا خودم را حلق آویز کنم… مدتی در استانبول زندگی و تحصیل کرده بود و ترکی استانبولی را خوب حرف میزد… گاهی برایم از خاطرات استانبولش میگفت، از “جیران”، و آهی میکشید… چون ترکی استانبولی میدانست مشتریانش بیشتر ترک تبارهای مقیم مونیخ بودند… چقدر مودبانه و صبورانه با آنها حرف میزد… مردم گاهی فقط بمنظور گفتگو پیش او می آمدند… دکانش را که باز میکرد چراغ خیابان خاکستری غربت روشن میشد… همیشه مرا یاد “مسیو ابراهیم” می انداخت، منظورم شخصیت داستان “مسیو ابراهیم و گلهای قرآن” است، اثر امانوئل اشمیت… در فروش لباس به مشتری ها شگردهای عجیبی داشت. به ندرت کسی بدون خرید دکان را ترک میکرد. گاهی که کم می آورد از روش های زیرکانه سود میجست… و من میخندیدم… یادم هست مرد میانسالی وارد دکان شد و از او یک کت خواست. محمد آقا کتی به او داد، مرد پوشید و گفت یک شماره بزرگتر ندارید؟ محمد آقا یک شماره بزرگتر نداشت… یک شماره کوچکتر به او داد، مرد پوشید و پسندید و خرید و رفت… و با هم چه روزگاری در این دکان سپری کردیم… خاطرات بیشمار است، من فقط به یکی دو تا بسنده میکنم… محمد آقا کتاب خیلی دوست داشت… تمام کتابهای فارسیی که به او میدادم با علاقه میخواند… رمان “عطر، سرگذشت یک قاتل” اثر پاتریک زوسکیند را که ترجمه میکردم به او پیشنهاد دادم اگر مایل است هر بار که به دیدن او می آیم یک فصل داستان را برایش بخوانم. پذیرفت. در دکان را قفل میکرد، با تمرکز گوش میداد، تمام که میشد دوباره در دکان را باز میکرد. داستان به جلو میرفت و علاقۀ محمد آقا به شنیدن دنبالۀ ماجراها بیشتر میشد. یکبار اتفاق بامزه ای افتاد. من میخواندم و او گوش میداد. در این رمان قهرمان اصلی قوۀ بویایی بی نظیری دارد که تاریخ نمونه اش را ندیده است. یک کمبود بزرگ هم دارد و آن هم این که بدن خودش اصلن بو ندارد. به این خاطر میخواهد عطری بسازد که همه را مدهوش کند تا جبران مافات شود. همچنین متوجه شده است که بهترین چیزی که برای ساختن این عطر به کارش می آید بوی بدن دختران تازه بالغ است. از این رو مرتکب قتل میشود، بوی بدن دخترها را پس از قتل با روشی خاص کنسرو میکند و سرانجام عطری میسازد که ساکنین شهر را مدهوش میسازد. داستان رسیده بود به اولین باری که قهرمان داستان میخواست مرتکب قتل شود. از کیلومترها آن طرف تر بو را شنیده و به دنبالش رفته بود تا اینکه صاحب آن را که دختر جوانی بود پیدا کرده بود، دختری که در یک حیاط خلوت زیر نور ماه هسته های آلو را در می آورد. از پشت آهسته به دختر نزدیک شد…. نویسنده صحنه را طوری نگاشته بود که شدید عاشقانه می نمود. محمد آقا غرق در رویا… قهرمان داستان به دختر که رسید امان نداد و در یک چشم بهم زدن دختر را خفه کرد. محمد آقا که تا آن لحظه خاموش در رویاهای رومانتیک سیر میکرد ناگهان مثل فشفشه از جا پرید و فریاد زد: چی، کشت دختر رو؟ گفتم بله. با حالتی سرشار از دریغ و افسوس گفت نه حسین آقا نمیشه. گفتم چی نمیشه؟ گفت دختر به این نازنینی رو که نمی کشن… اصلن نمیشه حسین آقا، لطفا اگه میشه شما این صحنه رو عوض کنید، ما ایرانی ها اینجوری رفتار نمیکنیم، حداقل بوسه ای چیزی… کلی شاکی شده بود طفلک…
روبروی دکان محمد آقا یک کافۀ کوچک قرار داشت که در آن چند دستگاه اتوماتیک بازی های مختلف هم دیده میشد. من مدتی از محمد آقا غافل شده بودم… در این مدت محمد آقا وسوسه شده بود سکه هایی در این دستگاه ها بریزد و شانس خود را بیازماید، غافل از اینکه این دستگاه ها خانمان براندازند… یک شب نزدیکی های ساعت 9 از خانه بیرون رفتم تا قدمی بزنم، هوای محمد آقا را هم کرده بودم ولی میدانستم آن وقت شب دکان را بسته و به خانه رفته است. به نزدیکی های دکان که رسیدم دیدم در کافۀ روبروی دکان هیاهو و تشنجی بر پاست. چراغ دکان خاموش بود. کنجکاو شده بودم بدانم چرا اوضاع کافه متشنج است که ناگهان چشمم افتاد به محمد آقا که با حرکات سر و دست به زمین و زمان ناسزا میگفت. رفتم داخل کافه… گفتم محمد آقا چی شده؟ شروع کرد به نالیدن که حسین آقا من سه روزه هر چی فروش کردم ریختم تو این دستگاه بی پدر… گفتم محمد آقا نکن این کار رو… بیا برو خونه… گفت امکان نداره، تو شکم این بی پدر الان بیش از هزار و دویست یورو پول زبون بستۀ منه، کجا برم… بعد گفت حسین آقا همین جا باش من الان میام… رفت و با مقادیری سکه که نمیدانم از کی قرض کرده بود برگشت، سکه ها را داخل دستگاه ریخت و گفت حسین آقا شما آخرین شانس منی، شما بازی کن… گفتم چی بازی کنم، گفت پوکر… گفتم محمد آقا من به عمرم پوکر بازی نکردم، اصلن وارد نیستم… گفت شما بازی کن من نشونتون میدم… نشستم پشت دستگاهی که اگر پشت فرمان هواپیما می نشستم برایم اینقدر غریب نبود… کلیدها را می زدم و ورق ها می آمدند و محمد آقا فرمان میداد… جمعیت زیادی دور ما حلقه زده بودند چون میدانستند که شکم دستگاه پر از پول است… شاید یکساعت و نیم بازی طول کشید… نه می باختم و نه می بردم… تا اینکه ناگهان فریاد مردم به هوا برخاست… محمد آقا سر و صورتش سرخ شد و عرق بر پیشانیش نشست… لحظه ای که سه روز انتظارش را میکشید فرا رسیده بود. گفتم محمد آقا چی شده… نفس گرفت و بریده بریده گفت حسین آقا میدونی چی اومده، گفتم چی، گفت آس دل، شاه دل، سرباز دل، ده دل، هشت خشت… گفتم خب… گفت شما باید هشت خشت رو رد کنی و یه کارت دیگه بکشی… اگه بانوی دل (در آلمان به بی بی میگویند بانو) یا ژوکر بیاد یعنی استریت فلش، یعنی بالاترین برد پوکر… نفس خودم هم بند آمده بود. نگاهی به محمد آقا کردم… هشت خشت را رد کردم… دستم می لرزید… بدتر از همه ابراز احساسات جماعت بیننده بود که با هیجان میگفتند بانوی دل باید بیاد، بانوی دل… ناگهان از کوره در رفتم و رو به جماعت کرده گفتم ساکت، بانوی دل نمیاد، نه در زندگی و نه در بازی، ولی ژوکر، و کلید را زدم…. ژوکر… شکم دستگاه ترکید و رگبار سکه بود که به پایین می ریخت….
محمد آقا چند ماهی پس از آن شب دکان را بست و از محلۀ ما رفت. حوادث زندگی ما را از هم خیلی دور کرد. چند روز پیش او را پس از سه سال اتفاقی در مطب دکتر دیدم… و هر دو چیزی در چشمان هم دیدیم که تا آن لحظه ندیده بودیم: اشک شوق… و چقدر هر دو شاد شدیم که بیماریم و گذارمان به مطب دکتر افتاده است….

شما ممکن است این را هم بپسندید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: Copiing not allowed