محسن کشاورز به خودم آمدم انگار تویی در من بود

نویسنده: محسن کشاورز /
صدا: امیرنظام صمدآبادی/

“… آباژور را روشن می کنم. نور می پاشد توی صورتهامان، روی میزِ کوچکِ کنار تختم. صورتهامان که در یک سالِ پیش دارند می خندند. از خودم می پرسم

که من توی این عکس چرا دارم می خندم؟ تو چرا می خندی؟ یادم نمی آید. انگار آن روزها خندیدن بهانه و دلیل نمی خواست. فقط کافی بود باشی تا من حالم خوب باشد. من آدمِ خشکی هستم. کم ابرازِ احساسات می کنم. قهقهه نمی زنم. من دوست دارم همه چیز تحتِ کنترلم باشد. همه چیز سرِ جایش باشد. این را قبل از اینکه تو برای اولین بار بیایی توی اتاقم و با خنده بگویی :”چه اتاق جالبی داری، همه چیز توش با زاویه ی نود درجه چیده شده!” نمی دانستم. تو درست می گفتی، من آدمِ نچسبی هستم. همیشه بین خودم و آدمهای اطرافم دیواری نامرئی کشیده ام چون نخواسته ام بیشتر از حدِ مشخصی به هم نزدیک شویم. دیواری نامرئی که پشتش همه ی رنج هایم را تلنبار کرده ام. رنج هایی که هیچ وقت نخواسته ام با کسی در میان بگذارم. حقيقت اين است كه بيشترِ مردم وقتي كه در مورد درد و رنج هاي آدم مي پرسند، واقعا به اين دليل نيست كه احتمال مي دهند كمكي از دستشان بر مي آيد. حتي وقتي سرشان را به نشانه ي تاسف تكان مي دهند به اين دليل نيست كه عميقا احساس همدردي مي كنند. بيشتر مردم مي پرسند و دوست دارند از دردهاي آدم بدانند تا خیالشان راحت باشد که در دايره اي به شعاعِ نزديكانشان، رنج هايي بدتر از انچه در حال تجربه اش هستند وجود دارد. تا اطمينان حاصل كنند كه تنها نيستند. چون تنها در اين صورت است كه زندگي قابل تحمل مي شود. با قرار گرفتن در موقعيتي كه بشود گفت “خدا رو شكر كه من جاي اين طرف نيستم”.
تو اما نمی دانم با من چه کردی که من آجرهای این دیوار را با دست های خودم، دانه به دانه برایت برداشتم. و آن روز را خوب یادم هست. دو هفته از آشناییمان گذشته بود. قرار گذاشته بودیم برویم پیاده روی. دیر کرده بودی. فکر کردم که نمی خواهی بیایی. که شاید معنیش این است که دلت می خواهد در همین فاصله ای که نسبت به هم داریم بایستیم. که ناگهان از پشتِ سر صدایم کردی. این اولین بار بود که اسمم را صدا می زدی و من تا قبل از آن روز هیچ وقت فکر نمی کردم اسمم این قدر می تواند قشنگ باشد. آن قدر که حتی یادم رفت بپرسم چرا دیر کردی. تنها صدای فرو ریختنِ چیزی را شنیدم. تو اسمم را صدا زده بودی و من آن آجری را که نباید، برداشته بودم. حالا دیگر دیواری بین ما نبود. حالا دیگر تو داشتی در من می دویدی. دلم میخواست بپرسم تو هم صدای فرو ریختنش را شنیدی؟ نپرسیدم. به جایش پرسیدم:” تو می دانی توی پیاده روهای به این شلوغی، چرا آدم ها وقتی که به هم تنه می زنند توی هم فرو نمی روند؟” و تو با تعجب نگاهم کرده بودی. تو که در من فرو رفته بودی…”

شما ممکن است این را هم بپسندید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: Copiing not allowed