حامد همایون مردم شهر خدا هست

سر آن سفره خالی که پر از اشک یتیم است …
خدا هست…
پشت دیوار گلی پیرزنی گفت:
خدا هست…
آن جوان با همه خستگی و در به دری ها سرتعظیم فرو بردو چنین گفت:
خدا هست…
کودکی رفت کنار تخته
گوشه تیره این تخته نوشت:
در دل کوچک من درد زیاد است ولی یاد خدا هست.

مادری گفت دلم میلرزد! کودکانم چه بپوشند؟!
چه بگوید که بدانند نداری درد است! پدر از شرم سرش پایین بود…
زیر لب زمزمه می کرد: خدا هست

شما ممکن است این را هم بپسندید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: Copiing not allowed