بنی آدم اعضای یک پیکرند

چهار راه نواب به سمت میدان فردوسی سوار تاکسی شدم.
تلفن راننده نزدیک چهارراه ولیعصر زنگ خورد و…

راننده : سلام عزیزم. خوبی؟ من تو راهم دارم میام. سر صبحه هنوز کار نکردم. چرا؟ ای بابا مگه همشو حساب نکرده بودیم؟ لعنت به اینا. الان تا پولو نریزی مرخصت نمیکنن؟ کاش دیشب گفته بودن جورش میکردم. الان سر صبح از کی بگیرم؟ اوکی حالا یه کاریش میکنم. نه نگران نباش.

taxi tehran

به دوستی به اسم شهاب زنگ زد.

شهاب جان سلام داداش. آقا شرمنده یکم پول میخوام فردا برمیگردونم. ۱۰۰ تومن. آره داداش میدونم سر صبحه هیشکدوممون کار نکردیم هنوز. اوکی خیلی آقایی یکاریش میکنم.
کل این مکالمه رو من و پسر جوان دیگری شنیدیم. ماجرا هم مشخص بود. پسرش بدنیا اومده بود و همسرش باید ترخیص میشد از بیمارستان و ۱۰۰ تومن لازم داشت.

پسر جوان: رفیق بزن کنار من الان از بانک ورمیدارم بهت میدم بعد میریزی به حسابم.
راننده: نه داداش همین که گفتی تاج سرمایی اما نه یکاریش میکنم.

پسر: نه تعارف نمیکنم فرقی نمیکنه یه روزم شاید من گیر بودم. بعد از تعارف بالاخره راننده راضی شد و ایستاد. نزدیک میدون فردوسی بودیم پسر ۱۲۰ تومن برداشت و به راننده داد و راننده از کارتش عکس گرفت تا بعد پول رو براش واریز کنه. پسر حتی تلفن هم از راننده نگرفت و رفت.

به همین سادگی
۲۳ دی ۹۴

برگرفته از صفحه: سید امیر اشراقی

شما ممکن است این را هم بپسندید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *