تعریف عاشقی توسط مش قاسم

-سعید کنگرانی(سعید): مش قاسم میخوام یه چیزی از شما بپرسم
– پرویز فنی زاده(مش قاسم): بگو بابام جان
– من یه همکلاسی دارم که خیال میکنه عاشق شده… اما چطور بگم؟ … خاطر جمع نیست … روش هم نمیشه از کسی بپرسه… شما میدونی آدم چطور می فهمه عاشق شده؟
– چی؟ … چطور؟… عاشق شده؟یعنی خاطرخواه شده؟ همکلاسی تو؟
– چطور مگه مش قاسم؟ خیلی خطرناکه؟
– والله بابام جان دروغ چرا؟ تا قبر آآآآ… ما خودمان که خاطرخواه نشدیم… یعنی اونهم شدیم!خلاصه میدانیم چه بلائیه! خدا برای هیچ بنده ای نخواد!خدا انشالله بحق پنج تن هیچکس رو به درد و مرض خاطرخواهی دچار نکنه! آدم بزرگش از عاشقی جان سالم بدر نمی بره چه برسد به بچه اش بابام جان!
– ولی مش قاسم این همکلاسی من که خیال میکنه عاشق شده اول میخواد بدونه راستی عاشق شده یا نه اونوقت اگر عاشق شده باشه یک جوری این دردش رو دوا کنه.
– اما بابام جان مگه خاطرخواهی به این آسانیها علاج میشه؟ بی پدر از هر درد و ناخوشی بدتره. دور از جون از حصبه و قلنج بدتره …
– مش قاسم اینا جای خود … اما آدم چطور می فهمه که عاشق شده؟
– والله بابام جان… دروغ چرا؟ … اونکه ما دیدیم اینجوریه که وقتی خاطر یکی را میخوای… آنوقتی که نمی بینیش توی دلت پنداری یخ می بنده… وقتی می بینیش یک شوری توی این دلت بلند میشه پنداری تنور نانوائی را روشن کردن… همه چیز دنیا را ، همه مال و منال دنیا را برای اون میخوای، پنداری حاتم طائی شدی… خلاصه آرام نمیگیری مگر اینکه آن دختر را برات شیرینی بخورن… اما اینهم هست اگه خدای نکرده اون دختر را به یکی شوهرش بدندآنوقت دیگه واویلا… ما یک همشهری داشتیم خاطرخواه شده بود … یک شب آن دختره را برای یکی شیرینی خوردند صبح ، آن همشهری ما زد به بیابان تا حالا که بیست سال گذشته هنوز هیچکش نفهمیده چی شده… پنداری دووووووووووود شد رفت آسمان.
دایی جان ناپلئون-ناصر تقوایی

شما ممکن است این را هم بپسندید

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: Copiing not allowed