تومور دو

 

علیرضا آذر

 

زندگی یک چمدان است که می آوریش

بار و بندیل سبک می کنی و می بریش
خودکشی، مرگ قشنگی که به آن دل بستم
دسته کم هر دو سه شب سـیر به فکرش هستم
گاه و بیگاه پُر از پنجره های خطرم
به سَرم می زند این مرتبه حتما بپرم
گاه و بیگاه شقیقه ست و تفنگی که منم
قرص مــاهـی که تو باشی و پلنگی که منم
چمدان دست تو و ترس به چشمان من ست
این غم انگیزترین حالت غمگین شدن ست
قبل رفتن دو سه خط فحش بده، داد بکش
هی تکانم بده، نـفرین کن و فریاد بکش
قبل رفتن بگذار از تهِ دل آه شوم
طوری از ریشه بکش ارّه که کوتاه شوم
مثل سیگار، خطرناک ترین دودم باش
شعله آغوش کنم حـضرت نـمرودم باش
مثل سیگار بگیرانم و خاکستر کن
هر چه با من همه کردند از آن بدتر کن
مثل سیگار تمامم کن و ترکم کن باز
مثل سیگار تمامم کن و دورم انداز
من خرابم بنشین، زحمت آوار نکش
نفست باز گرفت، این همه سیگار نکش
آن به هر لحظه ی تب دار تو پیوند ، منم
آنقدر داغ به جانم ، که دماوند منم
توله گرگی ، که در اندیشه ی شریانِ منی
کاسه خونی ، جگری سوخته مهمان منی
چشم بادام ، دهان پسته ، زبان شیر و شکر
جام معجونِ مجسم شده این گرگ پدر
تا مرا می نگرد قافیه را می بازم
بازی منتهی العافیه را می بازم
سیبِ سیب است تَن انگیزه ی هر آه منم
رطب عرشِ نخیل او ، قدِ کوتاه منم
ماده آهوی چمن ، هوبره ی سینه بلور
قاب قوسین دهن ، شاپریه قلعه ی دور
مظهر جانِ پلنگم که به مــاهی بندم
و به جز ماه دل از عالم و آدم کندم
ماهِ بیرون زده از کنگره ی پیرهنم
نکند خیز برم پنجه به خالی بزنم
خنده های نمکینت ، تب دریاچه ی قم
بغض هایت رقمی سردتر از قرنِ اَتم
مویِ برهم زده ات ، جنگل انبوه از دود
و دو آتشکده در پیرهنت پنهان بود
قصه های کهن از چشم تو آغاز شدند
شاعران با لب تو قافیه پرداز شدند
هر پسربچه که راهش به خیابان تو خورد
یک شبه مرد شد و یکه به میدان زد و مُرد
من تو را دیدم و آرام به خاک افتادم
و از آن روز که در بندِ توام آزادم
چشممان خورد به هم ، صاعقه زد پلکم سوخت
نیزه ای جمجمه ام را به گلوبند تو دوخت
سَرم انگار به جوش آمد و مغزم پوسید
سرطانی شدم و مرگ لبم را بوسید
دوزخِ نی شدم و شعله دواندم به تنت
شعله پوشیدم و مشغولِ پدر سوختنت
به خودم آمدم انگار تویی در من بود
این کمی بیشتر از دل به کسی بستن بود
پیش چشم همه از خویش یَلی ساخته ام
پیش چشمان تو اما سپر انداخته ام
ناگهان دشنه به پشت آمد و تا بیخ نشست
ماه من روی گرفت و سر مریخ نشست
آس ِ در مشتِ مرا لاشخوران قاپ زدند
کرکسان قاعده را از همه بهتر بلدند
چایِ داغی که دلم بود به دستت دادم
آنقدر سرد شدم ، از دهنت افتادم
و زمینی که قسم خورد شکستم بدهد
و زمان چنبره زد کار به دستم بدهد
تو نباشی من از آینده ی خود پیرترم
از خر ِ زخمیِ ابلیس زمین گیر ترم
تو نباشی من از اعماق غرورم دورم
زیر بی رحم ترین زاویه ی ساطورم
تو نباشی من و این پنجره ها هم زردیم
شاید آخر سر ِ پاییز توافق کردیم
هر کسی شعله شد و داغ به جانم زد و رفت
من تو را دو…  دهنه روی دهانم زد و رفت
همه شهر مهیاست مبادا که تو را
آتش معرکه بالاست مبادا که تو را
این جماعت همه گرگند مبادا که تو را
پی یک شام بزرگند مبادا که تو را
دانه و دام زیاد است مبادا که تو را
مرد بد نام زیاد است مبادا که تو را
پشت دیوار نشسته اند مبادا که تو را
نا نجیبان همه هستند مبادا که تو را
تا مبادا که تورا ، باز مبادا که تو را
پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را
دل به دریا زده ای پهنه سراب است نه
برف و کولاک زده راه خراب است نرو
بی تو من با بدن لخت خیابان چه کنم؟
با غم انگیزترین حالت تهران چه کنم؟
بی تو پتیاره ی پاییز مرا می شکند
این شب وسوسه انگیز مرا می شکند
بی تو بی کار و کسم ، وسعت پشتم خالیست
گل تو باشی ، من مفلوک دو مشتم خالیست
بی تو تقویم پر از جمعه بی حوصله هاست
و جهان مادر ِ آبستنِ ِ خط فاصله ها ست
پسری خیر ندیده ام که دگر شک دارم
بعد از این هم به دعاهای پدر شک دارم
می پـرم ، دلهره کـافیست خـدایـا تـو بـبخـش
خـودکـشی دست خودم نـیست، خـدایـا تـو بــبخـش

 

 

شما ممکن است این را هم بپسندید

3 پاسخ‌ها

  1. امیر عظیمی – خسته

    خواستم داد شوم… گرچه لبم دوخته است
    خودم و جدّم و جدّ پدرم سوخته است
    خواستم جیغ شوم، گریه ی بی شرط شوم
    خواستم از همه ی مرحله ها پرت شوم
    کسی از گوشی مشغول، به من می خندید
    آخر مرحله شد، غول به من می خندید!
    یک نفر، از وسط کوچه صدا کرد مرا
    بازی مسخره ای بود… رها کرد مرا!
    با خودم، با همه، با ترس تو مخلوط شدم
    شوت بودم! که به بازی بدی شوت شدم!!
    آنچه می رفت و نمی رفت فرو… من بودم!
    حافظ ِ اینهمه اسرار ِ مگو، من بودم
    از تحمّل که گذشتم به تحمّل خوردم
    دردم این بود که از یار ِ خودی گل خوردم!
    حرفی از عقل ِ بداندیش به یک مست زدند
    باختیم! آخر بازی، همگی دست زدند
    از تو آغاز شدم تا که به پایان برسم
    رفتم از کوچه که شاید به خیابان برسم
    بوی زن دادم و زن داد به موی فـَشِنم!!
    راه رفتم که به بیراهه ی خود، مطمئنم
    خسته از بودن تو، خسته تر از رفتن تو
    خسته از «مولوی» و «شوش» به «راه آهن» تو
    خسته از آنچه که بود و به خدا هیچ نبود
    خسته از منظره ی خسته ی تهران در دود
    مرده بودی و کسی در نفس ِ من جان داشت
    مرده بودی و کسی باز به تو ایمان داشت!
    کشتمت! تن زده در ورطه ی خون رقصیدم
    پشت هر میکروفون از فرط جنون رقصیدم
    از گذشته شب تو تا به هنوزم آمد
    مست کردم که نفهمم چه به روزم آمد!
    به خودم زنگ زدم توی شبی پاییزی
    دود سیگار شدم تا که نبینم چیزی
    شعر از: سید مهدی موسوی

     

     

  2. Parastoo گفت:

    حوصله ام نکشید همشو بخونم,حالا چیه این که نوشتی؟!!

  3. شعره پرستو جان, من خودم زیاد با شعر حال نمیکنم اما دیروز این دوتا شعر رو دیدم بهم چسبید!
    البته دو تا آهنگ هم هست که اقای علی عظیمی خونده با این دوتا شعر, که شما نمیتونی ببینی !
    دیدی میگن شعر نگو؟ یعنی چرت و پرت نگو, اینام شعره ! 😆

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: Copiing not allowed