یک روز به یاد ماندنی

دوستان امروز جاتون خالی با دخترام رفته  بودیم سینما, بلیطو که گرفتیم, هنوز بیشتر از یکساعت تا شروع فیلم مونده بود.
گفتم بچه ها اگه  گرسنتونه, این بالا  رستوران خوبی هست, بوفه هم  داره, میتونیم بریم غذا هاشو ببینین, اگه خوشتون اومد همونجا نهار بخوریم که وسط  فیلم یهویی گشنتون نشه.
گفتن بابی ما هنوز گشنمون نیست!
گفتم ساعت یکه الان  ٢ ساعت هم  فیلمه طول میکشه, دیگه بعد از سینما, خیلی نهارتون دیر میشه, حالا بیاین بریم شما ببینین,  شاید هوس کردین.
رفتیم بالا, ٤٠-٥٠ نوع غذا و سالاد و دسر گذاشته بودن, رنگ و وارنگ, بچه ها خوششون امد, گفتن آره بابی همینجا غذا میخوریم.
میخواستم واسشون غذا بیارم,  گفتن تو برو هرچی میخوای بخور ما خودمون میدونیم چی بزاریم تو بشقابمون !
دخترای من وقتی هم که خیلی گشنه  باشن زیاد نمیخورن, میدونستم چونکه  فقط از قیافه غذا ها خوششون اومد  گفتن بریم غذا بخوریم وگرنه میلی به خوردن نداشتن,  من هر چی خواستم کشیدم و رفتم نشستم سر میز و مشغول خوردن شدم.
چند دفه میرفتن چیزایی میزاشتن تو بشقاب,  میومدن سر میز, یک کم میخوردن و میگفتن  نه این خوشمزه نیست و یک چیز دیگه میخواستن,  بازی میکردن در واقع .
من بخاطر  اینکه غذا ها چیزی تو بشقاب ها نمونه و نگن لابد ما حرص  میزدیم و چونکه بوفه بوده و  all you can eat  بحساب,  غذا ها رو حروم  کردیم, هر چی رو اونا نمیخواستن,میزاشتم تو بشقاب خودم و  میخوردم!
بعد از چند باری که اینکار رو کردن و من هم بالاجبار همه رو سرازیر میکردم تو شکم خودم, دیگه تکون نمیتونستم بخورم, نوشابه هم که روش خوردم و فقط دلم میخواست, یک بالشت میزاشتم و همونجا , بقول یکی از دوستان, دمر فنگ میکردم, یعنی  میخوابیدم !
١٠-١٥ دقه قبل از فیلم  بود که وارد سالن سینما  شدیم, هنوز چند نفری  بیشتر نبودن و مردم تک و توک داشتن وارد میشدن, عجب سینمای لوکسی هم بود, صندلی های پهن,  میشدم مثل صندلی های هواپیما  بخوابونیشون, سالن هم که گرم بود و هنوز چراغا همه روشن بود, پاپ کورن و نوشابه گرفته بودیم دادم دست بچه ها که سرشون گرم باشه و با خودم گفتم تا فیلم  شروع نشده کوتاه واسه چند لحظه, چشمی هم بزارم.
pedar v dokhtar
درد سرتون ندم,  صندلی رو خوابوندم و دیگه چیزی نفهمیدم تا اینکه شنیدم یکی داره منو صدا میزنه, چشامو  باز کردم دیدم پارمیس واستاده بالا سرم, چراغا  هم هنوز  روشنه!
واسه اینکه نفهمه که خوابیده بودم , گفتم اره بابا آره , دیگه طولی  نمیکشه,  همین الان دیگه چراغا رو  خاموش میکنن و   فیلم شروع میشه!
گفت: بلند شو بریم بابا,  فیلم تموم شد!
هیچی  نگفتم دیگه, داشتیم میرفتیم سوار ماشین شیم, پارمیس گفت, بابا یادت میاد ٢ سال پیش که با هم ٣ تایی رفتیم سینما , تو بعد از فیلم,  گفتی که دیگه با ما سینما نمیری؟!
گفتم آره بابا, شما ها کوچیک بودین هنوز, خیلی اذیت کردین, با هرکدومتون ٣ دفه رفتم  دستشویی, آبرو مون جلو مردم رفت, هر ١٠ دقه یکبار  همه باید بلند میشدن که من  یکی از شما ها برم جیش کنین!
گفت من و  لاریسا هم امروز دفه آخری بود که با تو رفتیم سینما, امروز تو آبروی ما رو بردی با اون خوابیدنت!
گفتم بابا من آخر فیلم داشتم ادا در میاوردم, میخواستم  فیلمتون کنم, من مگه نی نی کوچولو هستم که تو سینما بخوابم, میخوای همه فیلمو واستون تعریف کنم؟!
خدا رو شکر, قبل از اینکه بریم سینما من داستان فیلمه  رو تو اینترنت خونده بودم که اگه بچه ها, سوالی ازم  پرسیدن, بتونم جواب بدم.
گفت بابی, هر چی آدم دور ور ما نشسته بودن بلند شدن رفتن! تازه من و لاریسا هم رفتیم ٤ ردیف عقب تر نشستیم,  تو هم  اصلا نفهمیدی!
گفتم چرا همه از من فرار کنن, مگه من لولو خور خورم ؟!
گفت بابی, بسکه خور خور میکردی, نمیتونستیم بشنویم تو فیلم  چی میگفتن!
گفتم من که نخوابیده بودم اما اگه شما  راست میگین  و اینطور بوده, چرا بیدارم نکردین؟!
گفت بابی لاریسا   طفلی دو دفه بیدارت کرد, میخواستی کلشو بکنی, بهش گفتم ولش کن تا نزده داغونت نکرده, بیا مام  بریم جای دیگه بشینیم که  هم بتونیم فیلممونو  ببینم و هم کسی نفهمه که این  بابای ماست!
میبینین دوستان؟ اینم آخرش, اینم پاداش پدر نمونه ای مثل من  که دست بچهاشو میگیره و میبرشون سینما!

شما ممکن است این را هم بپسندید

5 پاسخ‌ها

  1. Kian گفت:

    مهدی جان زياد ناراحت نباش چونكه من هم چندين سال پيش همين سوتی را دادم !
    با يكی از دوستان برای ديدن آخرين فيلم جيمز باند به سينما رفتيم . قبلش هم به يك رستوران ايرانی رفته بوديم و چلوكباب مفصلی با مخلفات برای نهار خورده بوديم .من از همون اولش كه نشستم حالت نياز به استراحت را احساس كردم . هنوز چند دقيقه از فيلم نگذشته بود و هنوز آقای جيمز باند فرصت كتك زدن چند نفر را پيدا نكرده بود من از هوش رفتم !!! خلاصه از آنجائی دوست بنده بد جوری سرگرم ديدن فيلم بود متوجه خواب بودن من نشد ! البته دو سه باری از خواب پريدم ولی بعد از چند دقيقه دو باره بخواب رفتم ! شب كه بخونه رفتم خانمم پرسيد كه چه جور فيلمی بود كه ديديد ؟ گفتم همش بزن بزن و بكش بكش بود و فكر نميكنم ازش خوشت بيايد !!!

  2. ملیحه گفت:

    عالی بود آقای امیری.عاشق کوچولوهاتونم.

  3. پس من تنها نیستم کیان جان, من فکر کردم که از علائم پیر شدنه, تازگی ها, یکدفه اصلا, باور کن نشستم خیلی هم قبراق مشغول انجام کاری هستم, یکدفه در عرض چند ثانیه, خوابم میبره, مثل آدمایی هستند که مدت بسیار طولانی رانندگی کردن و یکدفه پشت فرمون, چشاشون میره رو هم و تصادف و بند و بساط !

    من یکدفه, بیست و چند سال پیش با یکی از دوستان, رفته بودیم اپرا, اون اونجا خوابش برده بود و خور و پف میکرد, اون دیگه خیلی تماشایی بود!

    شنیدی میگن , خانومه تو کنسرت به شوهرش میگه اون مرده رو ببین, اون مرده رو ببین, تو کنسرت خوابش برده!
    شوهرش میگه: آخه زن, اینم چیزیه که بخاطرش منو از خواب بیدار کنی؟! 😆

    خوشحالم که دوست داشتی ملیحه جان, اینو تا برگشتم نشستمو فقط به خاطر گل روی شما نوشتم. 🙂

  4. shakiba گفت:

    خیلی باحال بود. مرسی از خاطرتون

  5. Parastoo گفت:

    شما گلهای خاله رو نبری گردش و تفریح,سنگین تری!!!آبروشونو میبری!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: Copiing not allowed