استخوان بزرگ

دیروز دوستان وسط زمستون اینجا تو وین ١٣-١٤ درجه بود, اصلا هوا بهاری!
تو روزنامه امروز خوندم که درخت های گیلاس تو بعضی  از منطقه های وین, شکوفه  زدن و حیوونایی که معمولا زمستونا, ٣-٤  ماهی میخوابن, بیدار شدن!
آخرش کار این دنیا به کجا برسه خدا میدونه!
بخاطر اینکه هوا خیلی خوب بود تصمیم گرفتیم که با بچه ها بریم گردش تو هوای آزاد, دخترا رو گذاشتم تو ماشینو رفتیم جاتون خالی,  کنار   دانوب.
داشتیم قدم میزدیم که دختر کوچیکم میگه بابی اون استخونو ببین چقدر بلنده!
برگشتم میگم  کدوم  استخون بابا  ؟
با دستش اشاره میکنه میگه کوری؟ چشات استخون به این بزرگی رو نمیبینه؟!
زدم زیر خنده میگم بابا  اون استخون نیست, اونی که تو بمن نشون میدی, در  فارسی بهش میگن, ساختمون نه استخون!
من و پارمییس, خیلی خندیدیم, میدونم  که کار زشتی هم  کردیم  اما جلو خندمونو  نتونستم بگیرم و لاریسا  بدجوری حالش گرفته شد و دیگه هیچ حرفی نزد![private levels=”special-member,6-month-membership,membership-6″]
http://www.parsnews.at/wp-content/uploads/2014/01/Larisa-im-Auto-225x300.jpg
رفتیم رسیدیم لب دانوب, پارمیس از من پرسید بابا, به اونی  که داره رو آب شنا میکنه,  چی میگن به فارسی ؟
هرچی فکر کردم یادم نیومد, گفتم اسمش یادم رفته بابا.
لاریسا برگشت گفت, غاز به اون میگن غاز!
برگشتم گفتم, به به, ماشالله به  تو,  از کجا اسم غاز رو میدونی بابا جون ؟! میخواستم به حساب دلشو  بدست بیارم, گفتم هیچ بچه ای  اینجا فارسیش به خوبی تو نیست دخترم. خیلی تو ماشالله با هوشی!
گفت من با  تو حرف نمیزنم چونکه  منو مسخره کردی, بهم خندیدی!
گفتم بابا جون از دست بابات ناراحت نشو, من باهات شوخی کردم , مهم نیست اگرم اشتباه کنی چونکه تو هنوز بچه ای, من به بامزگیش  خندیدم, نمیخواستم که ناراحتت کنم,  پارمیس هم خواهرته,  آدم که خواهرشو مسخره  نمیکنه, تو اینقدر با مزه گفتی که ما هردو خندمون گرفت,  وقتی که تو هم بزرگتر بشی همه چیزو یاد میگیری و دیگه اشتباه نمیکنی!
گفتم حالا بگو ببینم کی بهت یاد داده که اسم این غازه؟!
گفت من که مثل تو خنگ نیستم که ندونم اسم اون چیه!
گفتم خیلی بی ادبی, کسی  با باباش اینجوری حرف میزنه؟!
گفت  تو که دیگه بچه بیستی, اگه خنگ نبودی, باید  با اون هیکل گندت و موهای سفیدت  میدونستی که  اسم اون غازه!….
[/private]

شما ممکن است این را هم بپسندید

6 پاسخ‌ها

  1. ملیحه گفت:

    این لاریسا خانم رو یکم رو اخلاقش بیشتر کار کنین. ناسلامتی قراره عروسم بشه.اینجور که بوش میاد پسرم رو جوونمرگش میکنه.

  2. اصلا ملیحه جان, عاشق این حرفاش و کاراشم, اینقدر ماشالله با مزه و شیطونه که بیا و ببین اما فقط تو خونه و پیش ما, مهمونی که میره و یا با غریبه ها, صداشم در نمیاد!
    بعدشم تو اول شوهر پیدا کن و پسر بیار بعد بیا خواستگاری دختر من تا من ببینم که اوکی بدم یا نه! 🙂

  3. ملیحه گفت:

    وا آقای امیری! شما که اوکی و دادین دیگه قبلا.. اصلا من از همون روز در به در دنبال پدر واسه شوهر آینده ی دخترتون می گردم.. نمی دونم کجا قایم شده که پبداش نمی کنم!

  4. من ملیحه جان فکر کنم ٢-٣ ماه پیش در فیسبوک بهت پیشنهاد دادم که کار رو به من واگذار کنی تا یک شوهر خوب و دولوکس واست پیدا کنم, قبول نکردی!

  5. ملیحه گفت:

    حالا شما اجازه بدین ما دورامون رو بزنیم اگه پبدا نشد باز مبایم خدمتتون.

  6. خلاصه ملیحه جان میدونی که من همیشه در کار های خیر پیشقدم هستم!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: Copiing not allowed