قاضی منصف

بیست و چند سال پیش بود, دادگاه داشتم با صابخونه و ساعت ٩ باید اونجا میبودم,  با وجودی که خیلی زود هم از خونه زده بودم  بیرون, از شانس بد من  خوردم به ترافیک سنگین و حدود ١٠ دقه  مونده به ٩ نزدیکای دادگاه داشتم دنبال جا پارک میگشتم که دیدم  خانومی داشت  عقب و  جلو میکرد که ماشینشو پارک کنه.
کورم   میدید که اون ماشین به اون بزرگی رو نمیشد اونجا پارک کرد, خانومه اما ولکن نبود! میدونستم که آخرش راه میوفته میره و من که ماشینم کوچیک تر بود,راحت میتونستم  اونجا پارک کنم.
یکبار , دوبار,  ٣ بار….عقب  جلو,  جلو عقب …منم مثل لاشخورا  منتظر که زنه بره  و ماشینو  بزارم اونجا و سریع  خودمو برسونم به جلسه دادگاه.
خانومه  اما نمیرفت که نمیرفت, ٥ دقه بیشتر نمونده بود به ٩, وکیل به من گفته بود که سر ساعت اونجا نباشی دیگه نمیذارن بیای تو,اگرم ببینن که نیستی, حتما حق رو به اون میدن!
آقا دستمو گذاشتم روبوق و اینبار نوبت من بود که ول نکنم!  زنه برگشت نگاهی به من کرد و چیزایی گفت که من نمیشنفتم , حتما فحش میداد که چرا بوق میزنم,  دیگه منم در اون حالت عجله و عصبانیت چند تا  فحش آبدار دبش فارسی هم بهش دادم که خانومه نه میتونست بشنوه و اگرم که میشنید نمیتونست بفهمه.
قبل از اینکه بره برگشت و نگاهی به جلو ماشین انداخت و شماره ماشین رو یاد داشت کرد! اینجا دیگه خیلی  داغ کردم, یارو نیم ساعت وقت منو گرفته, تازه شماره ماشینم نوشت چونکه بوق زده بودم, میخواست  به حساب منو بترسونه!
یک انگشت هم به علامت بیلاخ بهش نشون دادم و  گفتم, حالا برو هر گ.. میخوای بخور!
تا پارک کردم شده بود نه و چند دقه! پیاده شدم و هرچند که میدونستم دیگه فایده نداره اما بدو بدو خودمو رسوندم به ساختمون دادگستری و تازه باید میرفتم طبقه چهارم و اتاق فلان.
درد سرتون ندم, تا رسیدم شده بود نه و ٢٠ دقیقه که دیدم وکیل من و طرف مقابل  و وکیلش  بیرون در اتاق واستادن!
وکیله پرسید چرا اینقدر دیر اومدی؟ گفتم جا پارک گیر نمیآوردم.
گفت  شانس آوردی که قاضی هنوز نیومده وگرنه خیلی بد میشد.
١٠-١٥ دقه ای صبر کردیم تا اسممونو تو بلندگو اعلام کردن و رفتیم تو جلسه دادگاه.
پالتو و کلاه و کتمونو در آوردیم و نشستیم,  دوتا مردم   اونجا بودن,  از وکیلم پرسیدم چرا  دو تا قاضی هستن؟
گفت نه اینا قاضی نیستن, اینا حکم ژوری رو دارن, قاضی میاد الان!
در همین اثنا دری هم باز شد و قاضی تشریف آورد.
دوستان, فکر نکنم که دیگه لازم باشه بگم که قاضی کی بود! بله,  همون خانومه که انگشت بهش نشون داده بودم![private levels=”basic,special-member,6-month-membership,6-month-vip-membership,membership-6,one-year-vip-member”]
خوشبختانه وارد که شد اصلا ما هارو نگاه نکرد رفت به سمت میزو پرونده رو ورداشت, منم فورا یک عینک آفتابی داشتم,  از جیبم در آووردمو, وسط زمستون, اونم تو اتاق,  زدم به چشام,  تو ماشین هم که کلاه سرم بود و خدا رو شکر منو نشناخت!
خداییش هم در چند مورد طرف منو گرفت و جلسه دادگاه به خیر و خوشی به نفع من  تموم شد. پالتوامونو پوشیدیمو میخواستیم از در بریم بیرون که قاضیه برگشت و به من گفت, شما اگه ممکنه واستین , چند لحظه  باهاتون  کار دارم!
گفتم با من؟!
گفت بله, به وکیلم گفت, شما میتونین تشریف ببرین, خصوصیه ربطی به این پرونده نداره!
وکیل که  رفت,  خانومه گفت, ببین من قبل از اینکه  بیام تو جلسه , شما روتو راهرو, دیدم و  شناختم, میتونی عینکتو ورداری!
آقا من  سرخ شدم و هیچی نگفتم! گفت واستا  بیرون من این پرونده ها رو جمع کنم با هم بریم پایین  کافه تریا !
بیرون واستاده بودم با خودم فکر کردم, عجب مملکتیه ها,  انگشت بهش نشون دادم, میخواد با من قهوه بخوره, اگه بهش آرنجمو حواله کرده بودم حتما الان باید باهاش همینجا تو دادگاه  کشتی میگرفتم و واسه زیر یک خمش میرفتم!
بعد از ٤-٥ دقه اومد و عذر خواهی کرد که معطل شده بودم !
گفتم نه  بابا این حرفا چیه, تا باشه از اینجور  معطل شدنا باشه!
خلاصه دوستانه  رفتیم تو کافه و منو مستقیم برد سر یک صندوق که گذاشته بودن برای کمک به کودکان سرطانی!
گفت ببین, بوق زدی تو خیابون که ممنوعه! جریمش میشه ٤٠٠ شیلینگ ( حدود ٣٠ یورو), انگشت نشون دادی به من که میشه توهین و این مسائل که جرم  بسیار سنگینیه  و دادگاه باید تعیین کنه چقدر باید جریمه  بدی و مطمئنا سر به هزاران شیلینگ  میزنه!
اما من چونکه میدونم که شما بخاطر رسیدن به جلسه دادگاه و عجله داشتن زیاد این اعمال زشت و ناشایست رو مرتکب شدی و قول هم میدی که دیگه هیچوقت , از این کار ها نکنی, بهت پیشنهاد میکنم که بری ١٠٠٠ تا تو اون صندوق بریزی که هم تو درسی برات بشه و هم کمکی به بچه ها شده باشه!
دست کرد تو جیبشو یک کاغذ درآورد و گفت پولو که اون تو انداختی,  منم این شماره ماشنینتو میدم بخودت دیگم دنبال این جریان رو نمیگیرم, بخوای بگی ندارم و چونه بزنی, همدیگر رو تو دادگاه میبینم !
هیچی نگفتم و از کیفم یک هزاری در آوردم انداختم تو صندوق!
کاغذو  داد دستم, دیدم هیچی روش  نوشته نیست!
گفتم پس کو شماره؟!
گفت من  شماره ماشین  تورو اصلا  نمیدیدم که بتونم بنویسم, فقط میخواستم حالتو بگیرم! تشکر میکنم بخاطر  کمک به بچه ها,  قهوم اگه میل داری میتونی بخوری مهمون من,  میگم پولشو ازت نگیرن!
گفتم ممنونم از لطف شما, کیفمو دراوردم توشو نگاه کردم و گفتم عذر میخوام,  میشه بگین جریمه خورد کردن دندونای  قاضی چنده!….
[/private]

شما ممکن است این را هم بپسندید

4 پاسخ‌ها

  1. nasrin گفت:

    ali bood mersi

  2. negar گفت:

    قشنگ بود, دست شما درد نکنه. خاطرات قدیمیتون همیشه خوندنیه.

  3. نسیم گفت:

    سلام آقای امیری.مثل همیشه خیلی جالب وآموزنده بود.می گم واقعا این مدلی بودیاکمی ازخودتون ضمیمه کرده بودین؟؟اما یقین دارم خط آخر طنزبودمگه نه؟؟تبریک می گم که اینقدر جالب می تویسید.

  4. نه همینجوری بود اما یک خورده پیاز داغشو زیاد کرده بودم! 🙂
    باور میکنی که همین امروز بعد از ظهر دوباره از جلو این ساختمون که در منطقه ٢١ وین هست رد شدم, تا امروز بار ها و شاید بعضی وقتا, هفته ای ٢-٣ بار از جلو این ساختمان رد میشدم بدون اینکه توجهی بهش بکنم اما امروز بعد از نوشتن این خاطره این ساختمون برام معنی دیگیی پیدا کرده بود, با ماشین واستادم و چند دقه ای تماشاش کردم , نمیدونم اما چرا جای اینکه لبخندی ای به لبم بیاد , اشک تو چشام جمع شد! شاید بخاطر ٢٥-٢٦ سال عمری بود که سپری شده. 🙁
    البته شاید هم بخاطر این بود که با قاضیه کشتی نگرفته بودم! 😆

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: Copiing not allowed