دعوت!

>

ارسال‌شده در نوشته‌های بابی آگوست 6, 2010

چقدر من این تعارفات ایرانی رو دوست دارم، ۳ روز پیش تو مغازه بودم که خانومی، هم سنّ و سال خانوم خود بنده وارد مغازه شد!
بعد از سلام و علیک گرم و گیرا و جای خانوم بچه‌ها خالی‌ نباشه و انشالا بزودی برگردن و دلتنگی‌‌ها تموم بشه و این حرفا گفت که من امروز خودم اومدم پیشتون که دعوتتون کنم که یک روز یا یک شب، هر جوری که راحت تر هستین و وقتتون اجازه میده تشریف بیارین پیش ما، شامی، ناهاری در خدمتتون باشیم!
گفتم خدمت از ماست خانوم!
  هر چی‌ فکر کردم، اصلا قیافه  خانومه یادم نمی‌اومد رومم نمیشد که ازش بپرسم که شما اصلا کی‌ هستی‌! بی‌ انصاف همشم میگفت شوهرم، یکدفم اسمشو نمیگفت که من بدونم شوهرش کیه!
گفت، شوهرم گفته، تو باید خودت بری پیش ایشون، چونکه اگه من دعوتش کنم قبول نمیکنه، خیلی‌ تعارفیه و خونه کسی‌ نمیره!
گفتم خانوم خیلی‌ لطف کردین، ما تا حالا اینقدر به شما زحمت دادیم! که دیگه نمیخوام بیشتر از این شما رو تو زحمت بندازم، وگرنه چه بهتر از اینکه آدم وقتشو با دوستان بگذرونه!
گفت تورو خدا اینحرفارو نزنین، این حرفا مال غریبه هاست، شوهرم اینقدر از شما تعریف کرده و از خوبی‌‌های شما گفته که  تمام خانواده عاشق شما هستن!
گفتم، شما لطف دارین، من هم تعریف شما رو خیلی‌ از شوهرتون شنیدم! واقعا هم مشتاق دیدار بودم و خوشحالم که امروز تونستم زیارتتون کنم!
گفت باور کنین، امروز خیلی‌ کار داشتم، همه رو گذاشتم کنار که بیام پیش شما و ازتون جواب بگیرم و برم، جواب نه هم اصلا از شما قبول نمیکنم!
تو دلم  گفتم اگه اون دفعه‌ای که من رفته بودم جواب بگیرم، جواب نه بهم داده بودن الان اینقد گرفتاری نداشتم!
گفتم خانوم ما که نمک پرورده هستیم!! بهتره واسه اینکه شمام با اینهمه گرفتاری، مجبور نشین واسه من تهیه ببینین، بریم بشینیم تو رستوران،و شبی رو در خدمت شما باشیم!
گفت نه، رستوران جای خود، خونه جای خود، شما حتما از وقتی‌ که خانوم بچه‌ها رفتن، اینقدر  غذا‌های بیرونو خوردیدین که دیگه حالتون از هر چی‌ رستورانه بهم می‌خوره، البته دستپخت من به پای دستپخت خانوم شما که نمی‌رسه اما خوب دیگه حالا یک شب هم گرسنه از سر میز بلند شین!
گفتم اتفاقاً از شوهرتون تعریف غذاهای خوشمزه شما رو زیاد شنیدم، میدونم که هنرمندین اما بخدا راضی‌ نیستم که مزاحمت ایجاد کنم!
گفت دیگه قرار شد که از این حرفا  نزنین، شما مراحمین، لطف می‌کنین اگه به ما افتخار بدین!
من آقا اصلا نه میدونستم ، این خانوم کیه، نه شوهرش کیه، هیچ جورم روم نمیشد بعد از اینهمه، تعارفات الکیه دوجانبه, بپرسم، شما  کی‌ هستی‌اصلا !!
گفت فقط خواهش می‌کنم بگین چی‌ دوست دارین که من همونو واستون آماده کنم.
گفتم والا بخدا من اصلا راضی‌ نیستم که شما برین تو آشپزخونه و واسه من تو زحمت بیوفتین.
گفت اصلا هم زحمتی نیست،  شوهرم به من گفته که شما قورمه سبزی خیلی‌ دوست دارین، موافقین شمام با قورمه سبزی؟
با خودم گفتم نه بابا، مثل اینکه شوهرش از دوستان نزدیکه!
گفتم این علاقه وافر من به قورمه سبزی رو  دیگه تمام شهر میدونن، ولی‌ تورو خدا  تهیه و تدارک لازم نیست، ما که غریبه نیستیم!
گفت خیالتون راحت باشه، شوهرم اینقدر از صمیمی‌ بودن شما تعریف کرده که بچه‌ها هم ندیده عاشق شمان و منتظرن که عموشونو ببینن!!
گفتم ماشاالله بچه هاتونم، در خوبی‌ به پدر و مادرشون رفتن، منم بی‌ صبرانه مشتاق دیدنشونم!
گفت پس ما دیگه این یکشنبه منتظریم، حالا هر وقت شما دوست دارین، ظهر ، بعد از ظهر، شب.
گفتم باشه دیگه با کمال میل خدمت میرسم، ظهر فکر کنم بهتر باشه ، فقط اگه ممکنه شماره تلفونه شوهرتونو دوباره واسه من بنویسین، چونکه تلفن منو دزدیدن، همه شماره تلفونامم باهاش رفته! اتفاقاً الان چند روزی هم هست که میخواستم باهاش تماس بگیرم، شمارشو نداشتم!!
یک کاغذ جلوش گذاشتم، دیدم بی‌ انصاف فقط شماره تلفونو نوشت، اسمشو ننوشت که بدونم، خانومه، زن کی‌ هست اصلا که داره منو خونشون دعوت میکنه!
گفتم اینجا اینقدر کاغذ و شماره تلفن رو میزه، لطف کنین،تا من یادم نرفته اسمشم بنویسین که قاطی نشه!
رو کاغذ نوشت مهرداد!
من ۳ تا مهرداد میشناسم، یکی‌ که ازدواج نکرده، خانومای اون دوتای دیگرم دیدم، این خانومه، زن هیچکدومشون نبود! چیزی نگفتم اما، با خودم گفتم حالا زنگ میزنم ببینم کدوم یکیشونه، شاید طلاق ملاقی در کار بوده، زن جدیدی، همه که مثل من نیستن، مردم زرنگن، تغییر ذائقه لازم دارن!
خانومه گفت، خوب دیگه من بیشتر از این مزاحمتون نمیشم، واقعا لطف کردین که دعوت مارو پذیرفتین، به بچه‌ها و شوهرم  زنگ میزنم و میگم که این یک شنبه، عمو پیش ماست!
گفتم من هم واقعا خوشحالم که می‌تونم خدمت برسم، شمام بچه‌ها رو ببوسین، به مهرداد جونم، خیلی‌ سلام برسونین!
خانومه، همونجوری که داشت از در میرفت بیرون، گفت شمام از راه دور پسراتونو ببوسین و به سارا جونم سلام برسونین!
گفتم، خانوم می‌بخشین اما خانوم من اسمش سارا نیست، خدام به من دوتا دختر داده!!
برگشت تو مغازه، پرسید مگه شما آقای….. نیستین؟
گفتم نه خانوم، ایشون مغازشون خیابون بعدیه!
با عصبانیت گفت، نمیتونستین اینو همون اول بگین، ما ایرانیها اصلا مردم آزاری تو خونمونه! کاغذی رو که شماره تلفن روش نوشته بود ورداشت گذاشت تو کیفشو بدون خدا حافظی رفت!……

مطالب مرتبط

6 دیدگاه‌

  1. مرجان گفت:

    :Felon:

    طفلی خانومه……
    حالا خوبه زود فهمیدین…. اگه می رفتین خونشون خانومه شمارو می کشت به جرم مردم آزاری……قورمه سبزی رو از چشاتون در می اورد……
    :Wink:

  2. میبینی مرجان جون ما چه گرفتاری هایی داریم؟! 🙁

  3. shakiba گفت:

    این اتفاق برای خودم هم افتاده بود

  4. shakiba گفت:

    آقا مهدی این داستانا همش واسه شما اتفاق افتاده؟

  5. شکیبا جون بیا چند روزی با من بچرخ, میبینی که اتفاقه پشت اتفاق که واسه من میوفته!
    من چونکه مغازه داشتم نکیسا جان, روزا با خیلی آدم های مختلفی سر و کار داشتم, شبا دیگه از اونام مختلف تر!, تازه خدا بهتون رحم کرده که داستان های شب ها رو واستون ننوشتم! 😆

    اینا تو ١٠ روز که اتفاق نیفتاده , بعضی هاش برمیگرده به خیلی سالهای قبل, فکر ١٠-٢٠ سال قبل از اینکه شما بدنیا اومده باشی! 🙂

  6. shakiba گفت:

    خوشم میاد کسایی ک داستان واسه تعریف کردن زیاد دارن. از من کسی خاطره بپرسه 2ساعت باید فکر کنم چی یادم بیاد .شما چند سالتونه؟

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: Copiing not allowed