تصادف!

ارسال‌شده در نوشته‌های بابی در می 24, 2009

خیلی‌ سال بود میشناختمش، علی‌ رو میگم، هنوزم دلم نمیاد بگم خدا بیامرزتش! یعنی‌ اصلا باورم نمی‌شه که دیگه علی‌ پیش ما نیست، دیگه بهم زنگ نمیزنه، دیگه پیشم نمیاد، دیگه هیچوقت نمیتونم بهش بگم اینقد سیگار نکش! دیگه نمیتونم باهاش مسافرت برم، نمیتونم باهاش اسنوکر بازی کنم، نمیتونم بهش بگم بیا مارو ببر فرودگاه، نمیتونم ازش بخوام برام از ایران پیژامه بیاره! نمیتونم،  سر به سرش بذارم، نمیتونم از خاطره هامون باهاش حرف بزنم، نمیتونم…….
دفعه آخری که دیدمش اومده بود پیشم،  گفت دلم خیلی‌ گرفته، وقت داری یک چایی باهم بخوریم؟ گفتم صد در صد، گفت مزاحم که نیستم؟ گفتم چه مزاحمتی، دیدمت دلم باز شد، خیلی‌ گرفته بود قیافش، این اواخر زیادهمدیگرو  نمیدیدیم ، ما سالها ، زمان مجردی، شب و روز با هم بودیم، بعدشم که ازدواج کردیم، هفته‌یی یکی‌ دوبار خانوادگی همدیگرو میدیدیم، این اواخر، فشار زیاد بود روش، دپرسیون گرفته بود،نگران آینده زن و بچش بود، کاسبیش نمیچرخید، یک مغازه داشت نه خرجشونو میداد و نه هم میتونست بنبندش، میگفت ببندم چیکار بکنم، نه آهی در بساط دارم نه جایی‌ می‌تونم استخدام شم، علی‌ خیلی‌ نگران بود، میگفت به خاطر سنش هیچ جا نمیگیرنش! همه جا جوونترا رو میگیرن،  یدونه  بچه داشت، میگفت وقتی‌ مجرد بودم با خودم فکر می‌کردم اگه من یکروز بچه داشته باشم، بچمو میفرستم مهد فرانسویها، پرستار انگلیسی‌ واسش میگیرم، ۳ سالش که شد میفرستمش کلاس پیانو، حالا جوری شده که وقتی‌ میخوام سر شیشه واسه بچه بگیرم، نیگا می‌کنم ببینم کدوم از همه ارزونتره اونو بگیرم، شیر خشک که واسش میگیرم اونایی که هزارتا ویتامین دارن و ۲۰۰ دفعه کنترل میشن ، گرونن نمیتونم بخرم باید ارزونترین آشغال هارو بخرم که فقط شیکمش پر شه و از گشنگی نمیره، میخواستم لباسو کفش واسش فقط از Benetonne بگیریم حالا خیلی‌ که بخوایم ولخرجی کنیم، خانومم میره دست دوم فروشی، لباس و کفش کهنه بچه‌های دیگرو میخره میاره واسش! هیچ امیدی هم نیست که وضعمون بهتر شه، صابخونمم تازه چونکه  چند ماهه اجارشو  ندادیم، میخواد بندازمون بیرون، اصلا فکر نمیکردم یکروز اینجوری جلو زن و بچم ضایع شم!  هر چی‌ بیشتر تقلا می‌کنیم و دست و پا می‌زنیم بیشتر فرو میریم تو این باتلاق بدبختی!
 گفت  اینو  فقط به تو دارم مگم، اگه بخاطر بچم نبود خودمو خلاص می‌کردم، یه تیر میزدم تو مغزم یا خودمو از ساختمون پرت می‌کردم پایین، خودمو میکشتم راحت میشدم، فقط نمیخوام که بچم تا اخر عمرش رنج ببره وبگه بابای نامردم خودکشی‌ کرد، مارو تنها گذاشت و رفت!  تازه بیمه هم بهشون پول نمیده، اگه آدم خودشو بکشه.
بغلش کردم گفتم، حالیته چی‌ داری میگی‌ علی‌؟ این حرفا، یعنی‌ واقعا از دهن علی‌ در میاد که من ۲۵ ساله میشناسمش؟ این چرت و پرتا چیه علی‌ میخوایم تو دومادی پسرت تا صبح برقصیم، دنیا که همیشه یکجور نمیمونه، حالا تو یک کم بد شانسی‌ آوردی، مگه تو خیال میکنی‌ فقط تو تنها مشکل داری؟ من اگه ازبدبختیام واست تعریف کنم ٢ روز فقط واسه من گریه میکنی! نمیبینی که رادیو ها تلویزیون ها شب و روز چی‌ داران میگن؟  این جریان هم می‌گذره، تو که آدمی‌ نبودی که اینقد زود خودتو ببازی؟ من هنوز میخوام یه دختر دیگه بیارم بدم به پسرت! گفتم اصلا گور بابای بچه ها، خودمون هنوز میخوایم سالیان سال بریم الواتی، مگه ما دل نداریم، دلم لک زده واسه یک شب بیرون رفتن با تو، مثل قدیما، خودمو خودت، زن و بچه و همه‌رو بی‌ خیال! یکخورده گریه کرد ، گفت تو عوض بشو نیستی‌! گفتم چرا که عوض بشم؟ دنیا ۲ روزه علی‌ جون، بخند تا دنیا به روت بخنده، اخماتو باز کن، از قدیم گفتن زندگی‌ جنگ است! بابا آماده شو واسه جنگیدن، علی‌ رفیق من کسی‌ نبود که کم بیاره، یادت رفته  می‌رفتیم دختر بازی، همیشه تورو میفرستادم جلو؟ به ۳ شماره دخترارو فیتیله پیچ میکردی. یک کم خندید، چاییشو خوردو قرار گذاشتیم که  یه شب مردونه بریم بیرون!
علی‌ که رفت، زنگ زدم خانومش، گفتم چشه این پسر؟ خیلی‌ تو همه، گفت آره، خیلی‌ خودشو باخته، همش نگرانه، همش غمگینه، هر کاری هم می‌کنم فایده نداره، به حرف هیچکی گوش نمیده، بازم اگه کسی‌ بتونه کمکش کنه تویی‌، خواهش می‌کنم یک خورده بیشتر بهش سر بزن، یک خورده دلداریش بده، خیلی‌ نگرانشم!
یک هفته نگذشته بود که دیدم یک شب  خانومش زنگ زد، گریه میکرد پشت تلفن، گفت پلیس زنگ زده گفته علی‌ بیمارستانه، داشته از کار برمیگشته تصادف کرده، گفتم الان میام، ۱۰ دقه طول نکشید خانمشو ورداشتم رفتیم بیمارستان، رسیدیم اونجا ،یک دکتر با ۲ تا پرستار آومدن، گفتن متاسفانه تو آمبولانس تموم کرده! باور  کردنی نبود، پلیس گفت، با سرعت ۱۵۰ کیلومتر زده به دهنه تونل! نه ترمزی گرفته، نه جاده لغزنده بوده که سر بخوره!  نه ماشینی از روبروش میومده، گفتن به احتمال زیاد خوابش برده پشت فرمون!
چه گریه و زاری هایی تو بیمارستان و بعدشم تا چند روز تو خونه داشتیم، بگذریم، بعد از یک هفته اجازه دفن دادن، تو قبرستون همه گریه میکردن، ازارش به هیچکی نرسیده بود این بشر، همه از شنیدن این خبر شوکه شده بودن،  اونجا فهمیدم که زندگی‌ چقدر بی‌ ارزشه و چقدر غیر قابل پیشبینی‌!
وقتی‌ از خاکسپاریش برمیگشتیم، خانمش تو ماشین گفت، علی‌ ۲-۳ روز قبل از مرگش، همش میرفت بالا تخت رامین، فقط نیگاش میکرد و اشک میریخت! مثل اینکه میدونست که رفتنیه! یکی‌ ۲ دفعم از من پرسید، اگه یکوقت من بمیرم تو میری ایران یا همینجا میمونی، من بهش جواب دادم، موضوع از این بهتر پیدا نکردی واسه حرف زدن؟
گفت میدونی‌ من تعجب می‌کنم، علی‌ هیچوقت درباره بانک و بیمه و اینحرفا با من حرف نمیزد اما ۲ روز پیش از تصادفش اومد گفت، ببین عزیزم این کارت‌های بانک و مدارک مربوط به بیمه عمر و اینجور چیزارو گذاشتم تو این کمد، اگه من یادم رفت تو حتما یادت باشه! خانومش ادامه داد گفت، صبح روز تصادفش  رفت پیش رامین بوسیدش، گفت قول بده که هیچوقت مامانتو  اذیت نکنی‌! بعدشم به من گفت، تو خیلی‌ به گردن ما حق داری،تو این دنیا اگه نتونم تو اون دنیا حتما جبران می‌کنم، دستمو گرفت بوسیدو گفت، امیدوارم که منو ببخشی!
خانومش همونجوری که داشت اشک میریخت گفت اینو به هیچکی نگفتم تا حالا اما من فکر کنم که علی‌  خودشو… دستمو گذشتم رو دهنش گفتم علی‌ خوابش برده بود، خودش به من گفته بود که این اواخر چند دفعه پشت فرمون خوابش برده…….

شما ممکن است این را هم بپسندید

5 پاسخ‌ها

  1. mehdi amiri گفت:

    مدیر جان، خدا نکنه که حال شما رو بگیرم، من میخواستم حال اونایی رو بگیرم که هیچ عکس العملی به هیچ نوشته ای از خودشون نشون نمیدن!
    شما که از دوستان خوب ما هستی!

  2. سعید گفت:

    خیلی غم انگیز و تکون دهنده بود درس بگیریم از این داستانها

  3. Marjan گفت:

    آخ………………………….
    چقدر بد بود……….. روحش شاد………..

  4. سایه گفت:

    :(((((((((((((((((((((((((((((

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

error: Copiing not allowed